تبليغاتX
شمعدانی های صورتی شکل دیگر خدایند

پسماندهای "روزبخیر فاحشه"

g0od day bitch by milad karimi

 

همگرایی از نوع چارخانه

 

 

1

 من پياده آمده ام

 و دست خالي

 ميان عالیجناب هايتان

 فرياد هايم را مي توانيد شطرنجي كنيد

 اما آرزوهايم را

 نه

  كاري از دستتان ساخته نيست

 جا باز كنيد

  كه خواب هاي بدي برايتان ديده ام.

 

  2

  غمم

  نه براي لاشه ي اين اسب سفيد

  است

  نه براي سايه ي اين ابرها مصيبت

  فقط فكر تو

  مرا مي شكند

  كه با آن چارقد چار خانه

  در آن قلعه ويران

 به اميد  شاهزاده اي مانده اي كه

  فقط يك سربازه ساده ست

 كه دست هاي خودي هولش مي دهند

 تا ميان درنده ها راه باز كند

 بي آنكه بدانند فكرت

 او را مي شكند.

 

3

 من تا قيامت زمين گير شده ام

 و براي دوباره راه رفتنم

مطمئنم

حتي حاضر نيستي

 يك چارپا قرباني كني

 اين قانون روزگار است

  مي دانم.

 

 

 

 

 

 

 

 

طوسی

 

 

بی محتوایی طوسی اتاق من بود

دقیق به زیر بنای بودنم

نه دری داشت نه دربچه ای

تکرار بودنم را نفس می کشیدم

به امید یافتن بعدی دیگر

یک پنجره

به شکل شاید

که پیدایش کردم

نه روی دیورهای لامسه

که روی تنم

بازش که کردم

هوای تازه وارد تکرار محتوایم شد

اتاق شروع کرد به جان گرفتن

چنان که الان مجبورم برای رفتن به آن سوی اتاق

ویزا بگیرم

جاری هوای تازه طوریست که

من و خدا

در اتاقم

مدت ها

رنگ بازی می کنیم

بی آنکه پنجره ای یافته باشیم.

گوشه ای از متن بلند عبور نامه

عبورنامه از میلاد کریمی

..... شايد من مرده ام و دفنم كرده ايد در تن همين يكشنبه ! حتي اگرسايه ام را با من دفن نكرده باشيد هنوز مي ترسم از سياهي ، از يكشنبه مي ترسم و از اين آينه ها كه حافظه ي شكستنشان را از دست داده اند و.ازجر زدن در عشق بازي مي ترسم  و از اين ها كه سلام مي دهند و مي روند. من از من مي ترسم . از نرسيدن نه ولي از عادت كردن به نرسيدن مي ترسم. راه بيافت. نمي شنوي ؟ كر هم كه شده ام .از دور صداي كسي مي آيد كه نمي خندد.از دور صداي كسي مي آيد كه هرگز نمي خندد ! امروز چند شنبه ست ؟ شايد روز خوبي باشد، برايم يك شيشه عطر خدا مي خري؟ آسمان را نشان مي دهي كه برفي در راه است. هيچگاه با اين برف ها احساس گرمي نداشته ام. راستي،  هنوز هم يكشنبه ها زيباتر مي شوي ؟ هنوز هم مي روي تا نور؟ من كه ماندم در اين سياهي، در همين امروزي كه نمي دانم چند شنبه ست.من ماندم درهميشه. من ماندم در باختن.من ماندم در هميشه باختن.من در خود باختن هم هميشه خودم را باخته ام. پاهايم مي لرزند كه درحافظه ي  يكشنبه تو باز مي آيي و بي هيچ نگاه مي روي.تو هيچگاه نمي خندي.و از گيس هايت به لرزه در مي آيد شهر كوچك . مي ترسم فردا از گيس هايت پسرانم نيز سر به بيابان بگذارند، يا به همين خيابان كه قدم ها در ان به جايي نمي رسند  و اين برف كه مي بارد تا شهر كوچك را از عزاي من در آورد، اما من كه نمرده ام. امروز چند شنبه ست؟ ...

پسماندهای "مردی که داشت می رفت"

park like   by milad karimi

 

قدم نامه 3 " گاهی به خودم هم ربطی ندارم"

 

 

 پارك كلاغ ها

 باد مي آيد

 خمار وحشي چشمانت را مي برد

 از لحن قدم هايت مي فهمم

 كه گم نشده ايم

 من اما قدم هايم مي لرزند

 كه به اين سادگي

 قاطي پرواز كلاغ ها شده ايم.

 

 

 

 

 

مردي كه داشت مي رفت

 

 

  پارك كلاغ ها

 كلاغ ،  پر

 م ط ف ا و ط ،  پر

 رز ،  پرپر

 دست به يقه شده ايم

 من و نبودنت

 چنارها مي خواهند جدايمان كنند

 كه در يك آن

 همه ي عظله هاي پارك از حركت مي ايستند

 كه نوبت حركت من است

 بايد رد شوم

 براي رفتن

 از روي نعشم

 دنبال مي كنم ردپاهايم را

 در خودم

 مي رسم به خودم

 مي پرسم: نديدي كجا رفت ؟

 سرم را تكان مي دهم

 كه ديده ام

 مي خندم

 مي خندم

 مي خندم

 _ . نعشم مي خندد

 و چنارها هستند كه آهسته از من دور مي شوند.

 

 

 اروميه/ پارك كلاغ ها/۴_11_85

 

پلک های تجاوز

lalo by milad karimi

به کسی که نمی خواهد تجاوزت کند شک کن، شبیه رقص قامتت که می پوشانی اش، با لباس روزگار، به رسم روزی های شبانه. این باده را نوشی از مستی به در آیی. ما نیز پی شرافت پیش تر ها بوده ایم. مثل چشمانت که می بندیشان. موجودات شب همیشه تنها بوده اند. تیره بباشی گر به شب تن سایی. چشمانت را باز کنی، همیشه وقتی به نداشته ای می رسی که شوقش در دلت مرده باشد. مثل همین فلانی و چترش که نمی خواهد تجاوزت کند. تجاوز که می گویم یعنی خاک. ریمل که نزنی راحت تر می توانی دنیا را راه بروی. از خاک بودی نه؟ خاک که می گویم یعنی تجاوز. مثلا همین باران و شکوفه های زرد آلو. ما کاخ دیدیم عکس چشم های مجنون. بگو تقصیر تو نیست که زندگی این گونه ست. ابرهای نارنجی همیشه می آیند. از خاک بودی نه؟ فرا شو ز خود تا به خاک پلک نآرایی.

پسماندهای " سگ فقط سگ می زاید "

dogy mind by milad karimi

 

کاج ها مسلمان نمی شوند !

تقدیم به محمد مختاری

 

 

 پولهايت را مي دهي سيب بخرم ؟

 مي خواهم از اين درخت آويزانشان كنم!

 حرفي نمي زني

 هميشه تكليفت با خودت روشن است

 تو و نام بزرگ سالهاست

 از يك ليوان چاي مي خوريد

 و چاي من است كه سرد مي شود

 از بس دهن كجي مي كند اين درخت به حضورم

 حرفي نزن

 نمي خواهم از فاحشه هاي بهشتي چيزي بدانم

 من دهن به دهن كسي چاي نمي خورم

 دست بكش از دست هايم

 تا بي تكليف بگويم كه هنوز هر شب

 با يك چراغ قوه دنبال نام بزرگ مي گردم

 تا رو در رو بگويم كه

 متاسفانه هنوز هم متاسف نيستم !

 

 

 

 

 

از شعور تلخون

 

 

از تل خون

بیست و چهارمین باران

عادت ها

حتی هوا هم سیب می خواهد

با اقامه ی لجن

بلند شویم ؟
اندام ها  مو در آوردند

 از اعترافات نا خواسته

از لرزه

تا بهشت

کدام بهشت؟

بهشت زهرا

حالا که

مانده ایم

شبیه غسل های واجبمان

نیامدنت را مشق می کنیم

که دیر شد

از زنای محرم هم که بیشتر از دستمان ساخته نبود

به سبک جاز

و اصرافیل که ساکسیفون می زند

تا بلند شویم

از جوی آب

از گودال شهادت

که باورها را بشمارند

استخوان های برادرم

از عصر کودکی

چشم گذاشتیم

و یادت رفت پیدایمان کنی

و گذشتیم

شبیه عادت ها

با رمز یا صاحب الزمان

هی بهشت رفتیم

کدام بهشت ؟

چه فرقی می کند

بلند شویم ؟

 

 

 

 

 

طنقم

 

 

برايم يك خدا پست مي كني؟

 نه

 اداي درك هاي نو را در نمي آورم

 اما قبول كن با يك خداي پلاستيكي

 ساده تر مي شد پلك زد

 نبودن هايت را

 روزگار نوييست

 درك كن

 قبل از اينكه اشتباهاً عاشق كسي ديگر بشوم!

 

سوسن مرد را ...

dont die plz   by milad karimi

فردا.  پاهایم همیشه بی تاب فردا بوده اند.  سوسن مرد را یادت هست ؟ کافه روزگار. ببخشید دو لیوان باران لطفاً. فردا یعنی اینکه رها شوم روی پست تر از سینه ات ، سینه ای. پاهایت که دیگر تاب ندارند، چه فرقی می کند. فرضاً دمپایی ها را پوشیدی، فرداهایی را که اشتباهاً می آیند را چه کنیم؟ پشمک می خری؟ سوسن مرد را همیشه یادم هست. سوند را که فهمیدی، فردا باران نبارد چه فرقی می کند. اشتباه بکن. ابرها را نگاه. کافه ها همیشه روزهای بارانی شلوغ تر بوده اند.

چارپاره ناهمدوس

  

   دم از میلاد کریمی

 

از فواره های میدان قدیمی

 

دیگر تو هم قاطی دیگری هایی شده ای

که همیشه دور سرم چرخیده اند

کاش زمستان تا همیشه بماند

وقتی که می میریم عاشق ترت می شوم .

 

 

 

از ضجه های مرد ضجور

 

از هر سو که بیایی

مرا

به یاد آسمانی می اندازی

که فراموشم شد

به تماشایش بنشینم .

 

 

 

از چشم های قیچی شده

 

فکرش را بکن

اما پلک نزن

چون شب دیگر می شود .

 

 

 

از پنجره های زکام

 

پشت اين پنجره تو هميشه برهنه اي

با اين كه نمي شناسي ام

اما به تماشايم خو گرفته اي

شايد فهميده اي

من هم مثل تو ديريست

پوشيده

دلتنگ فصلي ديگرم .

سیری در خط چشم ندیدن

    خط سیر از میلاد کریکی

خط. وخط. خط. هفت پشت دیدنمان خط است. خط هایی که به هم نمی رسند. می رسند. گم می شوند. روی هم می روند. در هم می پیچند و خودشان را دور می زنند! صفحه را می لغزند با ذات خود. چه رسم هایی که بیرون نمی آیند از همین خط ها. شتری که دیدی و یا ندیدی. امتداد خط را که بگیری به خط بودن می رسی. خط را در نور باید خطا دید. و نور که خودش خط است. مثل اسمت یا قرآنی که صبح های جمعه با چشم های سنگین دور کردیم. نفس استاد همیشه خط به خط گرفته تر بود. استاد بی خطی یعنی کجا؟ وخط هایی که دنبال نکردیم. و لغزیدیم با گرفتگی صفحه را. و شترهایی که دیدیم و یا ندیدیم. تا رسیدیم به تاریکی. و تا ریکی که خودش خط است. خط. خط. و خط. خوش آن خط که از صفحه برید. بی هیچ دیدن شتری. سو گرفت خطاط را. که نمانده ست هیچ خطی. و نماند.